چگونه میتوان یک معتاد به کار را متقاعد کرد که وقت و انرژی بیشتری را صرف زندگی زناشویی خود کند؟

راهنمایی کامل برخورد با مرد هایی که زیاد کار می کنند و برای خانه و خانواده وقت کافی نمی گذارند.

0 33

سوال:

احساس می کنم شغل همسرم مانع ابراز عشق و محبت همسرم به من است. شوهرم وکیل است و 60  تا 70 ساعت در هفته کار میکند(البته با احتساب آخر هفته ها). او هیچ وقتی ندارد تا صرف من و دو پسرمان بکند. هنگامی که از او شکایت می کنم ناراحت می شود و می گوید که برای خاطر ماست که این قدر زحمت می کشد و به زندگی و رفاهی که برایمان فراهم کرده است اشاره می کند. اعتراف می کنم که در رفاه هستیم و زندگیمان مجلل و پر تجمل است. خانه ای زیبا، قایق تفریحی، کلبه چوبی که برای تعطیلاتمان خریده ایم(که اغلب هرگز از آن استفاده نمی کنیم)و پول فراوان.

تنها چیزی که از آن محروم هستم شوهرم است! هنگامی که به او می گویم به شغلش معتاد شده است، ناراحت می شود و مرا متهم می کند که ناشکر و نا سپاس و قدر نشناس هستم. آیا حق با اوست؟ چگونه می توانم او را متقاعد کنم که توجه بیشتری به ما داشته باشد؟

شما قدر نشناس نیستید….

شما فقط تنها هستید و حق هم دارید. شما هرگز نمی توانید از نوازش یک دسته چک بهره مند شوید یا دست اوراق بهادارتان را در دست بگیرید. بچه هایتان هم همین طور.

ضرب المثلی داریم که می گوید:

واژه ازدواج به لحاظ دستوری«اسم» محصوب نمی شود. ازدواج «فعل» است.

ازدواج چیزی نیست که آن را بخرید. ازدواج مثل خودرو و خانه نیست. ازدواج یک تکه کاغذ یا سندی که ثابت می کند شما به لحاظ قانونی زن و شوهر هستید، نیست.

ازدواج عملکر است. ازدواج انتخابی است که شما هر روز می کنید. آن هم بارها و بارها. ازدواج چیزی است که در نحوه ی رفتار و برخورد شما با نامزد/همسرتان متجلی است.

مرد ها هویت خویش را بر اساس آن چه شغل خود و آن چه انجام می دهند تعریف می کنند، نه بر اساس احساساتشان.

تعجبی ندارد که شوهرتان مانند بیشتر مردان این ذهنیت را دارد که: (کار بیشتر و بهتر به معنای موفقیت است.) این همان چیزی است که جامعه و شاید تربیت خانوادگی اش به او آموخته است.

او ممکن است چنین احساس کند که روی دستگاه پیاده روی با سرعت زیاد مشغول دویدن است و نمی داند چگونه دستگاه را متوقف کند و از دویدن باز ایستد. علاوه بر آن ممکن است دلایل روانی و ناخودآگاه دیگری نیز برای کار بیش از حد داشته باشد.

برخی از معتادان به کار در عمل از حرفه و شغل خویش به عنوان عذر و بهانه ای برای پرهیز از نزدیکی و صمیمیت استفاده می کنند تا بدین وسیله احساس کنند مهار همه چیز در زندگی خویش را در دست دارند.
هنگامی که همسرتان مشغول انجام کارهایش است احساس مسلط بودن بر اوضاع و در اختیار داشتن مهار امور به مراتب در او نیرومندتر است تا زمانی که با شما و بچه هایتان رابطه برقرار کرده است و با احساسات و نیاز های شما سر و کار دارد که همه و همه مسائل و موضوعاتی فاقد شکل و نامملوس و نامحسوس به شمار می آید.

مرد معتاد به کار
مرد معتاد به کار

برخی از روش های مورد علاقه من برای بیدار کردن معتادان به کار از خواب غفلت به قرار زیر است:

میزان موفقیت و درجه موثر بودن آن به این بستگی خواهد داشت که اعتیاد او به کار و تلقی او از قدرت و تسلط داشتن بر کار و شرایط چیست؟

1- سعی کنید چشم او را به حقیقت باز کنید.

از او بخواهید این تمرین ذهنی را انجام دهد، از او بخواهید چشمانش را ببندد وتصور کند به پایان زندگی اش رسیده است.درهمان حال که به زندگی وگذشته خویش مینگرد از او بخواهید لحظات زیبا وبامعنا و مفهوم زندگی خود را به یاد آورد.

در آن لحظه به راستی چه چیزبرای او مهم و با ارزش خواهد بود؟

شرط میبندم هرگز به شما نخواهد گفت می توانم سرم را راحت بگذارم و بمیرم چرا که در سال1997ده فروش بزرگ وموفقیت آمیز داشتم یا به این دلیل از زندگیم راضیم که یک خانه ی پانصد مترمربعی داشتم یا درونم احساس صلح وآرامش دارم چون پول زیادی برای فرزندانم به ارث گذاشته ام هرگز!

این لحظات هیچ گونه معنا و مفهومی برای او نخواهند داشت. لحظاتی که پایان زندگی او را از عشق وصمیمیت وارتباط غنی سرشار خواهند ساخت لحظاتی خواهند بود که من آن را لحظات ناب مینامم.

به احتمال قوی شوهر شما طعم این لحظات ناب را در زندگی خود گرفتارتر و مشغول تر از آن است که به این گونه چیزها برسد او برای کارهایی وقت دارد که به نظر او برایش مفیدتر هستند

از او بخواهید لحظاتی پرمعناتر را با شما سهیم شود.

2- از ترس به عنوان ابزاری برای متوقف کردن او استفاده کنید.

گاهی این روش تنها روشی است که برای ترک اعتیاد به کار این گونه مردها کارآمد است.

از او بپرسید چنانچه می دانست تنها قرار است یک ماه دیگر زنده باشد زندگی اش را چگونه می گذراند؟

به من اعتماد کنید. باورکنید او هرگز به شما نخواهد گفت: «چنانچه بدانم یک ماه دیگر زنده هستم روزی 12ساعت کار خواهم کرد! -سپس فهرستی ازتمامی کسانی که هم سن او بوده اند و مرده اند “حال تصادفی یا بر اثرمرگ طبیعی” را پیش چشمش قرار دهید.
حقیقت امر آن است که هرگز هیچ یک از ما از چگونگی و زمان مرگ خود آگاه نیست. ما هرگز نمی دانیم آیا امروز، این هفته یا این ماه وامسال، زندگی مان به پایان خواهد رسید. ما طوری زندگی می کنیم گویی قرار است تا ابد زنده باشیم.

می توانید این جمله های قصار زیبا را که گوینده اش ناشناس است با او درمیان بگذارید:

  • مردم وزنده شدم تا دیپلم بگیرم و وارد دانشگاه شوم.
  • مردم وزنده شدم تا فارق التحصیل شدم وتوانستم شغل وحرفه ای برای خودم دست و پا کنم.
  • مردم و زنده شدم تا ازدواج کنم وصاحب بچه شوم.
  • مردم وزنده شدم تا بچه هایم بزرگ شوند.
  • مردم و زنده شدم تا بازنشسته شدم.
حال به راستی دارم میمیرم و به ناگهان دریافته ام که فراموش کرده ام زندگی کنم!

3-از احساس گناه به عنوان آخرین ابزار استفاده کنید.

از او بخواهید پیش بینی کند بچه هایش هنگامی که بزرگ شوند راجع به او چه خواهند گفت. از او بپرسید:

آیا گمان می کند بچه هایش در آینده از دوران کودکی خود با خوشحالی یاد خواهند کرد وبه این دلیل که در خانه ای بزرگ زندگی می کردند و اسباب بازی های گران بها داشتند بسیار خوشحال و راضی بودند و برایشان اهمیت نداشت که پدرشان را هیچوقت نمی دیدند؟

آیا به راستی گمان می کند فرزندانشان از اینکه اوهیچ وقت در خانه نیست خوشحال اند؟

آنچه همه ی بچه ها می خواهند آن است که برای پدر مادرشان مهم باشند.
اسباب بازی ها، هدیه ها و…ممکن است به طور موقت بچه هارا ساکت کند، اما هنگامی که بچه ها بزرگ شوند، تنها چیزی که به یاد نخواهند داشت آن است که چند تا اسباب بازی برایشان خریده بودید.

آنان در بزرگسالی خواهند گفت: «پدرم را هیچوقت نمی دیدم. او هیچوقت در خانه نبود.» آن موقع است که آرزو می کردند ای کاش پدرشان این قدر فداکاری نکرده بود و سخت کار نمی کرد.

آنچه برای فرزندان خود به ارث خواهید گذاشت هرگز به اندازه ی یک بازی قایم موشک بازی، یک داستان گویی شبانه ی قبل از خواب یا این منظره که پدر و مادر یکدیگر را در آغوش گرفته اند، برایشان با ارزش نخواهد بود.

ارسال دیدگاه

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.